نقد کتاب






منوی وبلاگ
ارسلان


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
ارسلان


آرشیو وبلاگ
دی ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥


لینک دوستان
کوه قاف
آكادمي فانتزي
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

شجاع باشید   

 

 

انسان های متوسط از ترس حرف دیگران یا از دست دادن امنیت، هرگز جرات نمی کنند کاری را که دوست دارند به انجام برسانند. مارک فیشر(اصلا نمیدونم این مارک فیشر کیه ولی واقعا حرف قشنگی زده


نوشته ی ارسلان در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/۱٧

کنکور - دق دلی يا هر چی دلت می خوای بگی

چون قراره 1 سالي برم تو نخ کنکور و اين قضايا  و بريدن از دوست و دشمن و 1000 کوفت و زهرمار ديگه ميخواهم حالا هرچي دق دلي دارم  سر کنکور در بيارم.

اونطور که من فهميدم کنکور تا قبل از 1348 يا همون حدودا توسط هر دانشگاه به طور اختصاصي صورت ميگرفته و بعد از اون براي اولين بار آزمون سراسري دانشگاهها با سوالات مشابه زير نظر مستقيم يک سازمان يعني سازمان سنجش در آمده.

البته دليل منطقي هم براي اين کار هم داشته اند که حجم زياد داوطلبان بوده است. اما ما به گذشته کاري نداريم والان مسئله اصلي کنکوري ها هستند که از 12 سال قبل که پا به کلاس اول ابتدايي گذاشتند خواسته يا نا خواسته اين واقعيت را قبول کردند که 12 سال فرصت دارند تا خود را براي مبارزه با غول بي شاخ و دمي به نام کنکور آماده کنند . اما حيف که هيچ کس در بدو امر پي به اهميت موضوع نميبرد و اين رخوت براي بعضيها تا 2-3 ماه مانده به کنکور سراسري  ادامه يابد و براي بعضيها هم قبل از ورود به دبيرستان تمام شود. ولي مسئله مهم گذشتن از سد کنکور نيست چون بالاخره اگر در آزمون سراسري قبول نشويم براي فرار از سربازي هم که شده راهي دانشگاه آزاد ميشويم و بعد 4سال دقيقا دوباره با سربازي مواجه ميشويم که باز مثل الاغ براي فرار از آن و ورود به مقاطع بالاتر تحصيلي شروع به جفتک اندازي مي کنيم ولي باز هم اين جامعه است که زندگي ما  و سرنوشت ما را رقم ميزند و ما هم مثل بقيه يه روز سربازي ميريم يه روز تو يه وجب اداره يا هر کثافتخونه ديگه اي شروع به کار ميکنيم زن ميگيريم و بچه دار ميشيم و همچين تو کوران حوادث غرق ميشويم که انگار هنوز هم همون کوچولوي پشت کنکوري هستيم که براي فرار از سربازي به هر طرف چنگ ميندازه غافل از اينکه اين حوادث در حال حاضر دارند براي پسر خوددمون اتفاق مي افتد نه براي ما. و اين ها را خيلي راحت ميتوانم در وجود اطرافيانم از اقوام و خويشان تا معلمان مدرسه ببينم.ولي ميدانم که همه آنها با 1000000 آرزو همين مسير را پيموده اند و از همه بهتر تجربه هايي است که آنها ميتوانند در اختيار ما قرار دهند چرا که واضحا تا پايان تحصيلات دانشگاهي و سربازي بيقيد و شرط ملزم به تبعيت از هنجارهاي عرفي شده و شرطي شده براي دارا بودن زندگي 0اجتماعي0سالم هستيم ولي با کمي جسارت ميتوان مرزهاي مسخره تمدن پوشالي امروزي را شکست و به هر چيز ي که واقعا دوست داريم برسيم حتي اگر مسخره باشد . در بخشي از کتاب ناتور دشت هولدن کالفيلد در جواب خواهرش که در مورد آينده مه آلود او ميپرسد ميگويد ميخواهم ناتور دشت شوم يعني کسي که در يک دشت در لبه پرتگاه ها مي ايستد و به افرادي که در معرض سقوط در پرتگاه هستند هشدار مي دهد و آنها را نجات مي دهد. در اين کتاب به وضوح منظور از پرتگاه جامعه خردگريز  پول پرست  تجمل خواه  بيهوده پرست و بي هويت است اين در حالي است که همگان اينک در پي غرق شدن هويت درونشان در گرداب زندگي شرطي شده به دنبال هويت تاريخي نژادي ديني يا هر هويت ساختگي ديگري هستند که از بيرون به آنها تحميل ميشود. در اين گير ودار اين انسانها هستند که انتخاب ميکنند که به جرگه بي هويتان  بپيوندند يا هويت خود را بازيابند و سرنوشتشان را با دستان خود رقم بزنند ولي عبور از سد کنکور از هر بعدي که نگاه کنيم ضروري مينمايد چون اگر نخواهيم به کنکور سيلي بزنيم کنکور است که مارا طعمه خود ميسازد   و خيلي از راههاي برونرفت از معضلات جامعه امروز و تبديل شدن به يک ناتور دشت شدن را ميگيرد. نميدانم ميتوانيد ارتباط اين جمله داستايوفسکي با موضوع را درک کنيد يا نه (احتمالا آره) ولي براي روشنتر شدن موضوع اينجا مينويسمش: (( دانش حتي بيش از طاعون و وبا به جان آدم آتش ميزند.))

نوشته ی ارسلان در ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٤/٢٩

سگ های جنگ

نویسنده این کتاب فردریک فورسایت را احتمالا میشناسید. به عقیده من بهترین نویسنده سیاسی در قید حیات است. (البته شاید هم مرده باشد و خبرش به ما نرسیده باشد ).

این کتاب در مورد ۵-۶ سرباز مزدور اروپایی است (معادل انگلیسی سرباز مزدور mercenary است) که از طرف یک شرکت معدنی و بالاخص رئیس ثروتمند آن استخدام میشوند تا با طرح حمله ای ضربتی و اجرایی کردن آن زمینه سقوط دولت جابر حاکم را فراهم سازند و در عوض شخص دست نشانده مورد نظر شرکت معدنی مورد نظر(مانکان) را به جانشینی رئیس جمهور مخلوع در آورند ولی نمیدانند که رئیس سربازان مزدور( کارلو آلفرد توماس شانون) خود نقشه دیگری برای این کشور ساحلی آفریقایی طرح ریزی کرده است.

ویژگی بسیارمهم کتاب های فردریک فورسایت این است که در بینابین نوشته هایش اطلاعات قابل توجهی در مورد قدرت برنامه ریزی به موقع و مناسب در مواجهه با موقعیت های مختلف است.

همچنین موضوعات فرعی مانند قاچاق اسلحه و بازار غیر قانونی آن را که قسمتی جریان داستان را شامل میشود آنچنان تحلیل و تفسیر میکند که حس میکنید در حال خواندن مقاله ای پیرامون موضوع مورد نظر هستید . به طور مثال در یک جا ۱۰-۵ صففحه را به بررسی اوضاع سیاسی کشور های تازه استقلال یافته آفریقایی میکند و در جایی دیگر همین حجم از کتاب را به بررسی بازار قاچاق و خرید و فروش غیر قانونی سلاح های گرم میپردازد.

انتهای کتاب آن قدر زیبا نفسگیر و با ریتمی حساب شده نوشته شده که ادم را به تحسین فورسایت وامی دارد. 

مهم ترین ویژگی کتاب احساس همزادپنداری است که خوانندگان با کورت سملر (سرباز آلمانی) و به خصوص شانون پیدا میکنند و انتهای کتاب به قدری تاثیر گذار است که آدم را تا آستانه گریه کردن پیش میبرد.

من این کتاب را از یک اوراق فروشی خریدم که چاپ آن مال ۱۳۷۰ است. ناشر آن اساطیر و مترجم آن ایرج خلیلی وارسته است.

همچنین شعری از توماس هاردی شاعر انگلیسی در ابتدای کتاب آمده است که بی مناسبت با شیوه زندگی کارلو شانون نیست که آن را مینویسم:

که از مرگ من سخن نگویند

برای من مویه نکنند

و مرا در گورستان به خاک نسپارند

و به هیچ خادمی نگویندناقوس را برایم به صدا درآورد

و کسی دیدن جسدم را آرزو نکند

و روزی که مرا تدفین میکنند کسی در قفای تابوتم زاری نکند

و بر گورم گلی گذارده نشود

و هیچ کس مرا به خاطر نسپارد

و بدینگونه نام خود را نهاده ام


نوشته ی ارسلان در ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/٢٤

آهنگ فوق العاده working class hero از گروه green day

 http://www.esnips.com/nsdoc/457bb60c-b4d9-44f4-b238-7cf6ce2ee13d/?id=1181159435400

                                                                                                       :lyrics

as soon as you're born they make you feel small
By giving you no time instead of it all
Till the pain is so big you feel nothing at all
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be

They hurt you at home and they hit you at school
They hate you if you're clever and they despise a fool
Till you're so ------- crazy you can't follow their rules
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be

When they've tortured and scared you for twenty odd years
Then they expect you to pick a career
When you can't really function you're so full of fear
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be

Keep you doped with religion and sex and TV
And you think you're so clever and classless and free
But you're still ------- peasants as far as I can see
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be

There's room at the top they are telling you still
But first you must learn how to smile as you kill
If you want to be like the folks on the hill
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be

If you want to be a hero well just follow me
If you want to be a hero well just follow me

                          


نوشته ی ارسلان در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/۱٧

حاشيه نشينان

چند هفته پیش کتاب ((حاشیه نشینان)) را به طور تصادفی خریدم و دیروز بعد از امتحان کامپیوتر آن را خواندم. داستان در مورد مشکلات زندگی سه برادر به نامهای دری . سودا. پونی بوی کورتیس در برخورد با تضاد طبقاتی بین خرپولها و روغنی ها است.

نویسنده این کتاب در دهه ۶۰ در سن ((۱۵)) سالگی آن را نوشته است.اصولا شخصیت پردازی کتاب به حدی عالی است که انسان میتواند بدون احساس تعارض با هر یک از شخصیت ها از جمله پونی بوی (راوی) . سودا  .دری . رندی . درل(باورپذیرترین شخصیت) همزاد پنداری داشته باشد.

یکی از زیباترین بخش ها گفتگوی پونی بوی با شری است.  چنان مطالب سنجیده و مختصر و مفید بیان شده اند که آدم وقتی در نظر بگیرد اینها را دختری ۱۵ ساله نوشته دوباره به عقل آدمی امیدوار میشود.

درونمایه این گفتگو این است که ما انسانهای به اصطلاح متمدن پیش از متمدن شدن؛ تمدن زده شده ایم. در طول زندگی خود جلو میرویم ؛جلو میرویم؛ جلوتر میرویم بدون اینکه از خوشی های زندگی چیزی حس کرده باشیم ؛مدرسه میرویم مثل سگ درس میخوانیم؛دانشگاه میرویم؛شغلی در یک اداره پیدا میکنیم؛زن میگیریم و عمری را پای تامین مخارج و نیازهای زن و فرزند میگذاریم و سر ۵۰ سالگی سکته میزنیم و نفله میشویم.

 همینطور جلو تر میرویم ولی هیچگاه از خودمان نمیپرسیم به کجا.زندگی خود را با این هدف میگذرانیم که کی مدل جدید گوشی آمد؛ کی play station 3 آمد ؛ کی hd-dvd rom آمد  و همین طور با یک حالت مستی و خواب آلودگی و رخوت زندگی خود را پشت سر میگذرانیم. اصولا  جامعه زدگی چه جنبه مثبت آن (پیشرفت زندگی انسان ها )و چه جنبه منفی آن (روزمرگی) را در نظر بگیریم پس از مدتی باعث تقابل انسان با بحران هویت و سرخوردگی میشود و سرانجام بعضی زیر فشار این احساسات خورد شده و به خودکشی مصرف مواد (این حالات اکثرا برای جوانان رخ میدهد  چرا که اگر فردی بدون کسب این احساسات وارد کوران زندگی شود آنچنان سرش گرم خواهد شد که فقط وقتی در بستر مرگ افتاد و خواست زندگیش را مرور کند به یاد گذشته اش افسوس خواهد خورد) روی می آورند و بعضی هم خود را مانند معتادان بیشتر در گره های زندگی قرار میدهند تا هر چه بیشتر از این احساس فرار کنند و گروه اندکی هستند که خواهند توانست خود را از این مهلکه( بهترین لغت همین مهلکه- جای هلاک شدن- هست)  نجات دهند و به جای قبول روابط یکطرفه بین فرد و جامعه( که بیشتر عرفی و شرطی شده هستند) حساب خود را در موارد لازم از حساب اکثریت جدا کنند و به جای تاثیر پذیری به تاثیر گذاری بپردازند.

مثلا در بخشی از کتاب شری به پونی بوی میگوید احتمالا تو از آن افرادی هستی که غروب آفتاب را هر روز تماشا میکنی  و کتاب ((زیاد)) میخونی  -(به کلمه زیاد توجه کنید)و همینموارد کوچک هستند که باعث جدا شدن انسان از سیل خروشان  انسان های روزمره زده میشود.

کتاب در جای دیگری بیان میکند علت تلاش زیاد انسانها برای کسب مال و مقام این است که سعی می کنند هر روز چیز جدیدی به دست بیاورند ولی هیچگاه ارضا نمیشوند و همواره دنبال چیز جدیدی می گردند تا آن را به دست آورند و اسم این مسابقه بی سرانجام را مسابقه موش ها گذاشته است.

اگر بخواهیم معادل سینمایی این کتاب و کتاب هایی نظیر آثار j.d salinger را عنوان کنیم میتوان به فیلم های ۲۱ گرم  و بابل اشاره کرد .

من به شخصه این کتاب فوق العاده را به تمام کتاب هایی که تا حالا خوانده ام ـ به استثنای ناتور دشت- ترجیح میدهم و به خوانندگان مطلب هم پیشنهادی دوستانه میدهم که حتما این کتاب را بخوانند

این کتاب فوقالعاده با ترجمه نجمه فخرایی در ۱۷۰ صفحه ترجمه و به وسیله انتشارات هوای تازه در سال ۱۳۸۰چاپ شده است . قیمت آن هم ۱۵۰۰ تومان میباشد.


نوشته ی ارسلان در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٢/۳٠

نخبگان ايرانی !!!!

چند هفته پیش مقاله ای در سایت مهندسی شیمی دانشگاه آزاد واحد لامرد خواندم که با اجازه مسوولان این سایت مقاله را در وبلاگم قرار میدهم

من نخبه هستم پس هستم


خواهش میکنم خبر زیر را با دقت بخوانید. لازم به ذکر است که مطالب زیر خبر است، طنز نیست:

دكتراي افتخاري يونسكو به شهين قرباني جوان‌ترين نخبه جهان در سال 2006 اعطا شد.

به گزارش فارس به نقل از روابط عمومي فرهنگسراي تفكر، شهين قرباني 17 ساله، دانشجوي رشته پزشكي، عضو آكادمي نخبگان ايران و از سوي يونسكو به دريافت دكتراي افتخاري نائل شده است.
وي داراي چهار مدال پزشكي از سوئیس!، سه مدال بيوتكنولوژي! براي نخستين بار در تاريخ آسيا از مالزي، كاپ بزرگ نابغه‌هاي جهان! و كاپ المپياد پزشكي! اروپاست.
‌قرباني هم‌چنين داراي دكتراي افتخاري علوم روسیه! و علوم هوافضا!، نامزد جشنواره هسته‌اي پزشكي روسیه! و دو دوره جزو پژوهشگران برتر سال ايران بوده است.

وي داراي طرحي در زمينه پايلوت 12 ايستگاه فضايي جهان در ژنو است كه با فروش طرح خود به ناسا به شدت مخالفت كرده است.
در مراسمي كه با حضور شخصيت‌هاي علمي و پژوهشي برگزار شد، علاوه بر شهين قرباني از 25 دانش‌آموز خلاق و مبتكر محلات تهران در نخستين جشنواره ما مي‌توانيم نيز تقدير و تجليل به عمل آمد.
در مراسم اختتاميه نخستين جشنواره‌ ما مي‌توانيم كه از سوي فرهنگسراي تفكر برگزار شد، اكبر بختياري‌ دبير جشنواره و رئيس فرهنگسراي تفكر گفت: آبان امسال با هدف شناسايي دانش‌آموزان خلاق و نوآور محلات تهران و تلاش براي افزايش روحيه خودباوري در نسل جوان ايراني نخستين جشنواره دانش‌آموزي ما مي‌توانيم با انتشار فراخواني كليد خورد.
وي افزود: طي 2 ماه با همكاري مراكز و مؤسسات علمي، پژوهشي و دانش‌آموزي از جلمه اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانش‌آموزان، سازمان بسيج دانش‌آموزي، سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان و مؤسسه علمي آموزشي علامه طباطبايی قريب به 700 تن از دانش‌آموزان پرتلاش محلات پايتخت در عرصه دانش و پژوهش شناسايي شدند و سپس كار ارزيابي و داوري آثار و سوابق علمي و پژوهشي دانش‌آموزان آغاز شد.
بختياري اظهار داشت: براساس معيارها و شاخص‌هاي متنوع از جمله كيفيت و كميت فعاليت‌هاي پژوهشي، سوابق علمي، خلاقيت و نوآوري، كاربردي بودن آثار و ابتكارات، استعلام از مراكز علمي، پژوهشي و دانش‌آموزي و با تأكيد بر پوشش و پراكندگي موضوعي 25 دانش‌آموز به مرحله نهايي جشنواره راه يافتند.
اجراي موسيقي و نمايش با رويكرد ملي و حماسي از ديگر برنامه‌هاي مراسم اختتاميه نخستين جشنواره ما مي‌توانيم بود.

در حاشيه اين مراسم شهين قرباني، جوانترين نابغه جهان در سال 2006 به خبرنگاران گفت: در هيچ شرايطي ايده‌ها و طرح‌هاي خود را به بيگانگان نمي‌فروشم زيرا شعار من اين است كه ما برآنيم كه بمانيم و آروزيم اين است كه هميشه ايراني سربلند و پيروز داشته باشيم.

منبع بازتاب...

1- اینه. ما اینیم. ایرانی ها همیشه نخبه بوده اند از چند هزار سال پیش تا الان. درسته نون برای خوردن نداریم ولی نخبه که هستیم تا چش دنیا در بیاد.

2- از پسرانی که هنوز مشکل سربازی شان حل نشده خواهشمند است خود را به آکادمی نخبگان ایران معرفی کنند. شما باید ثابت کنید در یک موضوع از بقیه آدم های دنیا سر هستید. اگر بتوانید طرحی بدهید که ناسا به دنبال دزدیدنش باشد ولی شما به خاطر عرق ملی راضی نمیشوید دیگر نور علی نور است. پز سیاسی اش مال ما، معافیت سربازی اش مال شما.

3- دروغ هر چه بزرگ تر باشد باور کردنش راحت تر میشود: کسی که مدال پزشکی داشته باشد، در بیوتکنولوژی سر باشد، در علوم، دکترای افتخاری داشته باشد، در هوافضا هم کولاک کند، در پزشکی هسته ای هم جولان بدهد محال است نابغه نباشد.

تو این چند سالی که سوییس بوده ام هرگز چیزی راجع به مدال پزشکی نشنیده ام چه برسد به اینکه یک ایرانی چهار بار این مدال را برده باشد! باور کنید اینجا اصلا نمیدونن المپیاد یعنی چی. اینجا اصلا چیزی به اسم شاگرد اول ندارند. اینجا هیچ کس از معدل درسی کسی دیگه خبر نداره.

راستش را بخواهید کشور سوییس اصلا پزشکی و رشته های مربوط به پزشکی ایران را قبول ندارد. هیچ فرد غیر سوییسی هم نمیتواند در رشته های پزشکی اینجا تحصیل کند. یعنی شما قبل از نشستن سر کلاس پزشکی باید امتحان زبان و تاریخ و فرهنگ سوییس را پشت سر گذاشته باشید و سوییسی کامل شده باشید. علی الخصوص انواع پنیر های سوییسی! را بشناسید (شوخی نمیکنم به خدا). حالا بیان مدال پزشکی بدن به یه ایرانی!

نکته دیگه اینکه اینجا هر سال هزاران موسسه و دانشگاه به عناوین مختلف به تز ها و پروژه های برگزیده خودشون جوایزی میدن که اینجوری کمک بشه به علم کشورشون و اینکه اگه کسی طرحی داشته باشه که ارزش علمی داره بتونه اون رو گسترش بده. تو همین دانشگاه ما، یه چیزی در حدود صد تا جایزه دارن. حتی برای پروژه های ترم دانشجو ها هم جایزه میدن. حالا هر کدوم از این برگزیده ها اگه بیان خودشون رو به عنوان نخبه به ملت معرفی کنن چی میشه؟

باور کنید من نمایشگاه اختراعات! ژنو رو هم از اخبار ایران شنیدم، با وجود اینکه تا ژنو فقط نیم ساعت فاصله داریم و هر روز هم روزنامه های اینجا رو میخونم. بعد که دنبالش رو گرفتم دیدم تو یکی از روزنامه های اینجا یه خبر کوچولو هست از این نمایشگاه. مثل صدها نمایشگاهی که هر سال برگزار میشه برای بچه ها. مثلا یکی از نمایشگاه ها برای کسانیه که خودرو هاشون رو دست کاری کردن. یکی برای هواپیماهای کنترل از راه دوره، یه روزی بازیهای کامپیوتریه. یکی هم گذاشتن برای اینجور کارای ابتکاری. که بچه ها بیان با والدینشون یه روز سرگرم بشن با این نمایشگاه. باور کنین در همین حده. ولی خب تو ایران به مدد پوشش رسانه ای همچین تو بوق و کرنا میشه که ملت فکر میکنن خبری بوده.

حالا جالب تر این بود که توی سایت های ایرانی دیدم اسکن شده یه برگه رو گذاشتن به اسم دیپلم افتخار جشنواره اختراعات ژنو! و چون به فرانسوی نوشته شده کسی نمیدونه این چیه، درست که دقت کردم دیدم نوشته گواهی میشود این آدم تو نمایشگاه ما شرکت کرده! همین! حالا تو ایران به این میگن دیپلم افتخار!

4- سوال: قربان ما لیست نخبگان ایران رو میخواستیم باید به کجا مراجعه کنیم؟
جواب: موسسات زیر تخصصشون و کار شبانه روزیشون پیدا کردن نخبگانه:
- انجمن اسلامی دانش آموزان
- بسیج دانش اموزی
- موسسه آموزشی علامه طباطبایی

من کم کم دارم شک میکنم به نخبگان تاریخمان. یعنی این همه نخبه و علامه ای که در تاریخ ما بهش اشاره شده اینجوری علامه شده اند.

5- خیلی وقتا خود افراد راضی به انتشار اخبار بزرگ نمایانه از خودشون نیستن، ولی چه کنیم که مردم همیشه به دنبال پیدا کردن قهرمان رویایی شان میگردند که بیاید و با یک حرکت از این وضع نجاتشان بدهد، بدون اینکه نیاز باشد آنها تکانی به خودشان بدهند.

6- می گویند ناپلئون بناپارت مشغول بازدید از یکی از جبهه های جنگی اش بوده که متوجه میشود سربازان از روحیه لازم برخوردار نیستند.
دلیلش را از فرمانده می پرسد. میگوید سربازان روزهاست که در حال جنگند بدون اینکه مشروبی به آنها برسد یا دستی به جنس مونث رسانیده باشند.
ناپلئون میگوید: سریع بروید از دهات اطراف مشروبشان را تامین کنید. زحمت جنس مونث را هم خودمان متقبل میشویم. کافی است صورتمان را با پارچه بپوشانید تا سربازان خجالت زده نشوند.
فرمانده میگوید قربان ما ده هزار سرباز داریم. ناپلئون میگوید اشکالی ندارد. فرمانده میگوید: قربان! یا شما نمیدانید ... یعنی چه! یا نمیدانید ده هزار نفر چند نفر است!

حالا خبرنگار فارس یا نمیداند پزشکی و بیوتکنولوژی و هوا فضا و پزشکی هسته ای یعنی چه یا نمیداند نخبه شدن (یعنی دیگه از تخصص هم رد شده) در هر کدام چقدر زمان میبرد.


7- در پایان: ایران سربلند زمانی محقق میشود که اینگونه دسته بندی ها و تفکیک کردن جوانان و برچسب نخبه زدن به افراد فراموش بشه.
با این تفکیک کردن باعث میشیم از میان هزاران جوان با استعداد، تعداد انگشت شماری خودشون رو نخبه تر و سرتر از بقیه بدونن (و فقط خودشون رو قبول داشته باشن) اما هزاران نفر دیگر اعتماد به نفسشون رو از دست بدن.

خوشبختانه با داشتن گوگل شما میتونین از دروغ یا راست بودن اینجور اخبار مطمئن بشین. کافیه ببینین چند سایت خارجی توشون اسم خانم قربانی وجود داره! باور نمیکنین...هیچی! کلا 56 سایت هست که به نوعی اسم ایشون توشه. ولی همه این سایت ها ایرانی هستن به غیر از دو سایت که اونم سایت بازیهای کامپیوتریه و فوتبال!

منبع: http://www.lamerdshimi.blogfa.com 

من هم در روزنامه خراسان زمانی در رابطه با خانم شهین قربانی خوانده بودم و حتی این روزنامه خبر را به صورتی  مضحکتر انعکاس داده بود و سعی در القای خودباوری کاذب به افراد جامعه بالاخص جوانان در راستای سخنان ریاست جمهوری در رابطه با کشف پروسه فراوری اورانیوم و تولید انرژی هسته ای توسط دختر ۱۶ ساله ای که در  سوم دبیرستان تحصیل میکند داشته است. من که به شخصه موقع دیدن فیلم  سخنرانی آقای احمدی نژاد رد مورد این دختر داشتم از خنده روده بر میشدم معلوم نیست مخاطبان آقای احمدی نژاد در این سخنرانی چه کسانی بوده اند چون در طول سخنرانی صدای خنده کسی شنیده نمیشد و این بسیار عجیب است چون حتی اگر مجسمه هم این حرفها را میشنید زبان درمی آورد و میخندید. لینک دانلود این سخنرانی را هم به سختی گیر آوردم که برایتان میگدارم.

            http://www.4shared.com/file/11429940/ccc32928/dokhtar-16-sale.html


نوشته ی ارسلان در ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱/۱

دارن شان

darren shan

نوشته ی ارسلان در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/٢۳

آفرينش در کلام الله مجيد

اینها ترجمه بخشی از آیات قران در مورد آفرینش آسمان ها و زمین:

۱-(او خدایی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت و هفت آسمان را بر فراز یکدیگر برافراشت - بقره؛۲۹)

۲-(پروردگار شما کسی است که آسمانها و زمین را در شش روز خلق کرد و آنگاهبه خلقت عرش پرداخت -اعراف؛۵۴)

۳-(خالق شما کسی است که آسمانها و زمین را در ۶ روز خلق فرمود و آنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل نمود -یونس؛۳)

۴-(ای رسول خدا مشرکان را بگو که شما به الله که زمین را در دو روز بیافرید کافر میشوید - قوت و ارزاق اهل زمین را در ۴ روز مقدر فرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید و آنکه به خلقت آسمانها توجه کامل فرمود که آسمانها دودی بود و او فرمود که آسمانها  و زمین همه به سوی خدا  و به شوق و رغبت و یا به جبر و کراهت بشتابند - آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود - سوره مبارکه  فصلت آیات ۹ تا ۱۱ )

۵-(آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین  بسته بود و  ما آن را شکافتیم - سوره مبارکه انبیا؛ ۳۰)۶-(اوست خدايي که همه آنچه در زمين وجود دارد را برای شما آفريد سپس به آسمانها پرداخت و آنها را در هفت طبقه مرتب نمود و او به همه چيز آگاه است. سوره بقره آيه ۲۹)

۷-(سقف آن (آسمان)را برافراشت و آن را منظم ساخت و شبش را تاريک و روزش را روشن قرار داد و زمين را بعد از آن گسترش داد. سوره النازعات آيات ۲۷ -۳۰)

۸-(آيا کافران نديدند که آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا کرديم و هر چيز زنده ای را از آب قرار داديم؟آيا ايمان نميآورند؟ .سوره الانبياء آيه ۳۰)

 

 

 


نوشته ی ارسلان در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/٢۳

يک آدرس خوب رای کتابهای فارسی:

يک آدرس خوب رای کتابهای فارسی:

                    http://www.parslibrary.blogfa.com


نوشته ی ارسلان در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/۱٧

 

 

ممنون که نظر گذاشتی سهند . لطفا اون آدرس رو به آدرسostad.1990@yahoo.com

بفرست.!!!!

نوشته ی ارسلان در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/۱٢